از تو بگذشتم و بگذشت این بار گران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران




ارسال شده توسط کلکسیون غم
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 1:21 توسط حسام |
جایی به من بدهید... دورترین دلتنگی آدمی با من است. گفته بودم روزی باران،دریا را خیس خواهد کرد. تلخ ترین روز ماه خواهد رسید. و تلخترین تبخیر ، زلالی آسمان را خواهد پوشاند. جایی به من بدهید... تمامی دلنتگی آسمان با من است. گفته بودم شبی ، ماه آب خواهد شد. و تماما پنجره ها غریب خواهند ماند. و زمین تنها خواهد مرد. جایی به من بدهید... تمامی تنهایی زمین با من است. گفته بودم روزی تمام عکسهایمان را از زمین پس میگیریم. گفته بودم ،دیگر از آسمان هواپیمایی نمیگذرد. و هیچ مسافری به جهان نمیرسد. و ما با چترهای بسته به دنیا می آییم. و با چتر های باز به خواب میرویم. جایی به من بدهید... شاید یکی از میان ما. شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد. شب کوچکی زیر ماه شب کوچکی کنار چند شعر ساده ی روشن شب کوچکی میان تمام شب های دنیا شبی که ابتدای کلمات بود. جایی به من بدهید... جایی برای خندیدن... جایی برای خیره شدن... جایی برای بودن... ماندن... دوست داشتن و دوست داشته شدن....! 
ارسال شده توسط نغمه
+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 21:34 توسط حسام |
بیشتر از آن که تصور کنی خیانت دیده ام ... بیشتر از آن که باور کنی قلبم را شکسته اند اما تو ...! نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی تو وجودم را آتش زدی ... ! زبانم می گوید: به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ... تیره تر از غروب... و غمگین تر از دم جدایی باشد. اما دلم می گوید: به امید آن که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب... چشم انداز نگاهت بهشت... بر لبانت لبخند... و صد هزارپری کنیزت باشد... ارسال شده توسط مرجان

+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 22:22 توسط حسام |
یه بار از کنار دریا عبور کردی... یه عمر امواجش... واسه بوسیدن جای پاهات میان و میرن ارسال شده توسط رویا
+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:28 توسط حسام |
گفتم:چشمم......... گفت: به راهش دار گفتم: جگرم........ گفت: پر آهش دار گفتم: که دلم....... گفت: چه داری در دل گفتم: غم تو....... گفت : نگاهش دار ارسال شده توسط مرجان
+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 13:15 توسط حسام |
میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت مهدی 
موعود (عج) بر عموم شیعیان مبارک باد![]()


+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 0:29 توسط حسام |
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ارسال شده توسط مریم پاییزی
وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 1:7 توسط حسام |
هیچکس نمی تونه به قلبش یاد بده که نشکنه...!
ولی من تونستم به قلبم یاد بدم...
وقتی که شکست... ![]()
لبه های تیزش دست اونی رو که اونو شکسته نبره...

ارسال شده توسط رویا
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:19 توسط حسام |
تو این دنیای نامرد....
یه پسر نابینا بود که به دختری دلبسته بود....!
پسره خیلی اون دختر رو دوست داشت و
به اون می گفت :
اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم...!
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره...
پسره وقتی که تونست عشقش رو ببینه
دید که دختره هم نابیناست...
به دختره گفت :
دیگه نمی خوامت و از پیش من برو....!
دختره وقتی که داشت می رفت...
لبخند تلخی زد و با اشک به پسره گفت :
((
مواظب چشمای من باش
))![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 14:36 توسط حسام |
سرمایه عمر آدمی یک نفس است آن یک نفس از برای یک هم نفس است گر یک نفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای یک عمر بس است...! ارسال شده توسط رویا
+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 9:45 توسط حسام |
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:58 توسط حسام |

آن روزبی شک باران شوق می بارید که او را ملاقات کردم
آنقدر خوشحال شد که خودش را در آغوشم انداخت
گفت بگو که دوستم داری ....
دستهای بلندش را گرفتم بوسه ای بر لبانش زدم
اما نگفتم و رفتم.....
در دیدار بعدی اشک در چشمانش حلقه زد
سر به سینه ام فشرد و گفت بگو که دوستم داری
موهایش را نوازش کردم اما باز نگفتم که دوستش دارم
ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد...
با چند شاخه گل میخک به دیدارش رفتم
صدایش بغض آلود در گوشم پیچید بگو که دوستم داری
می ترسم که این کلمه را هیچ وقت از دهانت نشنوم
گلها را به موهایش آویختم
بوسه ای بر لبانش زدم اما باز نگفتم و رفتم...
دفعه ی آخر که به دیدارش رفتم ...
روی صورتش پارچه ی سفیدی بود
وحشت زده پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم که چه قدر
........
.........دوستش دارم........
.........

ارسال شده توسط یاسی
+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 13:37 توسط حسام |
ای کاش می شد با حرارت خورشید ریشه های تردید و بیگانگی را سوزاند ای کاش می شد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید ای کاش می شد به بالاترین قله ایثار و محبت آشیانه ساخت و ریشه ای از ایمان با شاخه ای از اعتماد و یکدلی و با برگهایی از تقوا و گلبرگهای عشق از میان بوستان گذشت و با مهربانی زندگی کرد....!(به امید آن روز) ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 22:40 توسط حسام |
مانده ام در شب این جاده کمک می خواهم
کوله از شانه ام افتاده کمک می خواهم
روزگاریست که آن سوی دعایم خالی است
محض روی گل سجاده کمک می خواهم
مانده ام با خود و این عشق زمینی که خدا
به من سر به هوا داده کمک می خواهم
رد پاهای مرا از ذهن این خاک بگیر
یـک نفس مانده به فریاد کمک می خواهم
عاشـقی معترفم جرم بزرگیست ولی
اتفاقیست که افتاده کمک می خواهم

+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 14:5 توسط حسام |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی... تورا با لهجه ی گلهای نیلوفرصدا کردم... تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو رااز بین گلهایی که درتنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت...! و من بعد از عبور تلخ وغمگینت... حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی *نمی دانم چرا*شاید خطا کردم * وتوبی آنکه فکرغربت چشمان من باشی *نمی دانم کجا* تاکی *برای چه*ولی رفتی..... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهالیش غرق اندوه غریبی شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم حبس باران بود و بعد از رفتنت انگار.... کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد...! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از رفتن این همه طوفان و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیباگفت: توهم درپاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرداست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟؟؟؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز....! برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم... ارسال شده توسط یاسمین![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 19:2 توسط حسام |
روي ديوار اتاقم اگه پنجره ندارم اگه بايد تا هميشه هي مثل ابرا ببارم اگه رنگ آسمونم جاي آبي رنگ دوده اگه سبزي تن من پر غنچه كبوده اگه هيزم جاي گرما رو تنم زخمي نشونده اگه پيچ جاده پا رو به يه بيراهه كشونده اگه آرزوي درمون ديگه ناممكن ودوره اگه چشماي عدالت گاهي تاره گاهي كوره من يه بغضم تو يه تسكين من كويرم تو يه دريا تو بمون با من عاشق تو بمون مثل يه دريا 
+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 18:4 توسط حسام |
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشانــــدم و پارو زنان سوی تو فرستادم ....! اماوقتی به ساحل نگاه تو رسیـــــــد... ُ تو چشمانت را بستی و !!! قایقم را به نابودی سپردی.... ارسال شده توسط یاسمین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 17:24 توسط حسام |
***نمی دانم چه باید کرد ؟ ***بمانم یا که بگریزم ؟ ***اگر خواهم بمانم با تو ، میبازم جوانی را ؟ ***و گر خواهم که بگریزم چه سازم زندگانی را ؟
***گریزان بودن از یکسو
***غم یارمن از یکسو
***کجا باید کنم فریاد این درد نهانی را ؟
***نمی دانم چه باید کرد ؟
***بمانم یا که بگریزم...؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 21:7 توسط حسام |
تـوي قـانون جـدايي ، بـي تـو خـنده قـدغن شد رفــتي و هـق هـق گـريه، از تو تـنها سهم من شد رفــتي و بي تـو بـريـدم ، از هــمه عـالـم و آدم بـاقـيه عـمرم و بي تـو، مـن بـه بـاد و گـريـه دادم رفتي و گرفتش از من ، رفـتـنت هرچي كه داشتم كاشكي بودي وقت گريه، سر رو شونه هات مي ذاشتم حـالا نـيستي كـه بـبـيني، بي تـو سـرد روزگـارم مـثل مـحكوم بـه گـريه ، حـق خـنـديدن نـدارم


ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 13:38 توسط حسام |
گفتی.......... گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را ازعشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای دل من پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی بیا و برای لحظه ای مجنون باش مجنون شدم وز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و بر ترنمت روییدم
گفتی بیا از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتی که بهانه ات برایم کافی است معنای لطیف عشق را فهمیدم

ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 1:53 توسط حسام |
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 1:26 توسط حسام |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جامم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد
خاطره پیچید یادم آمد که شبی باز از آنکوچه گذشتیم پر گشودیم ودر آن
خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان
ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب
آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست
بر آورده به مهتاب شب وصحراوگل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم
آمد توبه من گفتی ازاین عشق حذرکن لحظه ای چند بر این آب نظر کن *
آب آیینه ی عشق گذران است * تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش تا فردا که دلت بادگران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر
کن!با تو گفتم حد راز عشق ندانم ندانم* سفر از پیش تو هرگز نتوانم*روز
اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من
سنگ زدی ! من ندیدم نه گسستم ! باز گفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم *!
حد راز عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی در چشم تو
لرزید*ماه بر عشق تو خندید * یادم آمد که دگر از تو جدایی نشنیدم پای
دردامن اندوه کشیدم نگشتم ندیدم...............
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم .............! بی تو اما به چه حالتی من از آن
کوچه گذشتم...

ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:44 توسط حسام |
به کسی عشق بورز که قلب بزرگی داشته باشه....
تا واسه اینکه خودتو تو دلش جا کنی
مجبور نشی خودتو کوچیک کنی!!!!

ارسال شده توسط معین
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:25 توسط حسام |

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:34 توسط حسام |


نمی دانم چه می دانی...
که انسان بودن وماندن چه دشوار است...!
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است...!
واز احساس سرشار.......


+ نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:2 توسط حسام |

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر ...!
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد...!
رنگها رنگ دگر می گیرند ...!
و فقط خاطره هاست...!
که چه شیرین و چه تلخ...!
دست نا خورده به جا می ماند......
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 21:19 توسط حسام |

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 14:19 توسط حسام |
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است!!! ارسال شده توسط معین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 13:45 توسط حسام |
کاش در زندگی ۳ چیز وجود نداشت :
۱.غرور
۲.عشق
۳.دروغ
اونوقت دیگه هیچکس مجبور نمی شدبه خاطر غرور به عشقش
دروغ بگه......
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 13:27 توسط حسام |
بنام الله آیینه ی دل عاشقان بوسه تنها تصادفی است که پلیس راه ندارد. دریای غم تنها دریایی است که ساحل ندارد. قلب تنها چیزی است که شکستنش صدا ندارد. عاشقی تنها دردی است که درمان ندارد. ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 0:7 توسط حسام |
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:59 توسط حسام |
هزار بار نهصد جمله عاشقانه را در هشتصد جای مختلف به هفتصد زبان * پیش ششصد نفر مطرح کردم . پانصد نفرآنها چهارصد جمله را در سیصد زبان در دویست برگ ترجمه کردند. صد بار برای تو در نود روز روزی هشتاد جمله را در هفتاد مرتبه شصت بار پنجاه روز روزی چهل مرتبه تکرار کردم . سی تای آنها را آموختی پس از بیست دقیقه از تو ده سئوال کردم . نه بار هشت مرتبه به هفت سئوال من شش جواب رد دادی و در فاصله کمتراز پنج روز روزی چهار مرتبه تورا به سه مطلب دعوت کردم دو ساعت از تو خواهش کردم تا یک بار بگویی : ارسال شده توسط یاسمین
دوستت دارم... ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:27 توسط حسام |
دیگر از جهان و هر چه در آن است بیزارم... دیگر نمی خواهم برای لحظه ای هم... چشمان جادوگر تو را که زمانی... از جانم بیشتر دوست می داشتم ببینم... حال دیگر تو را از یاد خواهم برد ، فراموشت می کنم، و هرگز هم یاد تورا درخاطرم زنده نخواهم کرد، و همان طور که تو مرا فراموش کردی، من هم به دست فراموشی می سپارمت، وداع ای کسی که زمانی دوستت داشتم....وداع
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:22 توسط حسام |
دلم تنگ است! دلم چون برگهای زرد پاییزی پر از درد است... صدای خش خش برگان به همراه تپیدنهای قلبم می شود آغاز.... ومن تنها تر از تنها به مرگ برگهای سبزمی گریم.... ولی تک برگ سبزی هم، برای قلب من دیگر نمی گرید....![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:11 توسط حسام |
این خط من از دفتر هم پاک شود روزی هرکس که مرا خواهد این خاطره را خواند شاید که کند یادم افسرده شود روزی
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 15:7 توسط حسام |
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 14:2 توسط حسام |
اگه امشب خوابت نمیبره ستاره ها رو بشمار
اگه کم اومد قطره های بارون رو بشمار اگه بند اومد به عشق من فکر کن چون نه کم میاد نه بند میاد
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 13:37 توسط حسام |
خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهای تنهايم گذاشت از تو دارم خواهشی در تنهاترين تنهايیش تنهای تنهايش نزار .
+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 13:33 توسط حسام |
تكيه به شونه هام نكن
من از تو افتاده ترم ما كه به هم نميرسيم بسه ديگه! بذار برم كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم يه گوشه اي كنج قفس چادر غم سرت كنم من نه قلندر ميشمو نه قهرمان قصه ها نه برده ء حلقه به گوش نه مثل اون فرشته ها من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قصه ماست! اگه بهم نمی رسیم..! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 22:40 توسط حسام |
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 15:44 توسط حسام |
من پذيرفتم شکست خويش را
پند هاي قلب دور انديش را من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش گر چه تو تنها تر از من مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 15:43 توسط حسام |
تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ...بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 15:16 توسط حسام |