مگر چقدر فرصت داري كنار خاطرات بنشيني. مگر چقدر وقت داري كه از تن رودها بگذري و شيطنت ماهيها را تماشا كني، مگر چقدر ميتواني دوشادوش عقربهها لحظهها را پشت سر بگذاري، كجا را نگاه ميكني، آسمان كمي آن طرفتر كنار درختان بيد جريان دارد. مگر چقدر ميتواني ساكن آرزوهاي بيسقف باشي، دست خودت را بگير و سري به آينهها بزن، با يك ورق كاغذ و يك خودكار آبي هم ميتوان جنگلهاي رازناك را نوشت. چرا خودت را نميبيني. همه شيشهها دارند تو را ميبينند. همه پنجرهها دارند تو را به ديگران نشان ميدهند. چند رشته از گيسوانت را در بادها رها كردهاي تا زيباييات را... به رخ خاك بكشي! انگار هرگز ماه را نديدهاي كه با آن همه زيبايي گيسويي ندارد. وقت ميگذرد، اگر لاله نباشي در تاريخ نخواهي ماند، اگر مثل لالهها نباشي هيچ كس تو را نخواهد شنيد. آيا فرشتهها نام تو را ميدانند. گاهي كه به ياد بارانها ميافتم دلم ميگيرد. كاش تو قدر درياها را ميدانستي. كاش پيراهن رفتار تو اين قدر چرك نميشد، بيا به ابرها بگوييم باران را بر پنجره خانهمان بنشانند. بيا كوچهها را بطرف كهكشانها ببريم. گاهي كه به ياد تو ميافتم دلم ميگيرد، مگر چقدر فرصت داري كه زيبا بماني، مگر چقدر فرصت داري كه خودت را به پرندههاي جوان نشان بدهي. ابرهايي كه ميروند ديگر نميآيند، چين و چروكهايي كه ميآيند ديگر بر نميگردند. براي خودت آينهاي بخر، موهايت را پنهان كن، بگذار قلبت را پيدا كنند.... نه ! تو را دوست ندارم اما هنگامی که نیستی غمگینم وبه آسمان آبی بالای سرت و ستاره ها یی که تو را می بینند حسادت می کنم تو را دوست ندارم ,اما نمی دانم چرا آن چه می کنی برایم استثنایی است بارها از خود پرسیده ام : چرا آن هایی که دو ستشان دارم بیشتر شبیه تو نیستند تو را دوست ندارم ,اما چشمان گو یایت با آن آبی عمیق و درخشان بیش از هر نگاه دیگری بین من و آسمان آبی قرار می گیرد آه می دانم که تو را دوست ندارم اما دیگران باور نمی کنند چرا که آشکارا می بینند نگاهم به دنبال توست... برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده... برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو... برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه... برای عشق پیمان ببند ولی پیما ن نشکن... برای عشق جون خودتو را بده ولی جون کسی را نگیر... برای عشق وصال کن ولی فرار نکن ... برای عشق زندگی کن... 



بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد


((با تشکر از دوستان همیشگی...یاسی..فائزه..مرجان))

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 13:48 توسط حسام |
danmarki 
"you are the love of my life.
our love toge ther is the prettiest to me."
تو عشق زندگانی ام هستی.زیباترین در زندگی ام عشق ما به یکدیگر است.
almani
"the wo0rld is a better place when you are near.
it is miserable when you are far."
آن گاه که در کنار منی دنیا جای بهتری است و در نبود تو تیره و تاریک است.
espaniayee
"the flowers of our love never fade their color."
گلهای عشق ما هرگز رنگ نخواهد باخت.
ارسال شده توسط یاسمین
+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 21:48 توسط حسام |

از دل افروزترين روز جهان خاطره اي با من هست
به شما ارزاني
سحري بود وهنوز گوهر ماه به گيسوي شب اويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر ميرفتم نفسم با نفس ياس در اميخته بود
مي گشودم پر ميرفتم و ميگفتم هاي!
بسراي اي دل شيدا بسراي
ابن دل افروزتزين روز جهان را بنگر
ابن دلاويزترين شعر جهان را بسراي
اسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو بر انگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان ميگشتم
دو کبوتر در اوج بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ سر فراگوش هم اورده به نجوا غزلي مي خوانند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور رو نهادند به دروازه ي نور...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي دل غنچه اي مي پرورد
هديه اي مي اورد بر گهايش کم کم باز شدند
يافتم!يافتم!ان نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو اراستمش!
تار و پودش را از خوبي و مهر خوش تر از تافته ي باس و سحر بافته ام
دوستت دارم را من دل اويز ترين شعر جهان يا فته ام
اين گل سرخ من است دامني پر کن از اين گل
که دهي هديه به خلق
که بري خانه ي دشمن!که فشاني بر دست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم به خدا نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد
تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بارو به ده بار که صد بار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو

ارسال شده توسط مریم
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:2 توسط حسام |